نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

اولين پارک

من و تو و بابايي به همراه باباحاجي و مامان جون و محدثه جوني و عمه جوني و عمو محمود رفتيم پارك.   مامان جون دستش درد نكنه تدارك همه چيز رو ديده بود. اين پارك هم با وجود تو بياد ماندني ترين پارك زندگيمون شد قند عسلم ان شاالله زودتر بزرگ بشي و بازي كردنت با محدثه را ببينم. ...
30 مرداد 1392

شبهای قدر

خداوند بزرگ ماه مبارك رمضان را و از آن ميان، شبهاي قدر را براي عبادت بندگانش برگزيد. شب قدري كه هيچ شبي به برتري و عظمت آن نمي رسد.شب قدري كه خداوند از هزار ماه برتر و عزيزش دانسته است شبهايي كه كناه بندگانش را محو و نابود مي كند. بله دخترم خدارو شكر امسال من و بابايي شبهاي قدر را در كنار تو گذرانديم و سعادت داشتيم كه شب نوزدهم و بيست و يكم را به هيئت بريم، فرشته مهربونم امسال تو هم در آغوش بابايي با دستان پر مهرش كه قرآن را بر سرت گذاشته بود شب زنده داري كردي. راز و نيازت قبول ...
30 مرداد 1392

پاگشا کردن عمه جونی

گلک مامان چند روز بعد از خونه بابا حاجی، عمو محمود و عمه جونی زحمت کشیدن برای افطاری ما رو دعوت کردن و به عنوان پاگشا هم از طرف محدثه جونی یک سرهمی خوشگل به شما هدیه دادن. اینم عکس شما خونه عمه جونی ...
18 مرداد 1392

اولین حمام دخترم

جوجو کوچولوی مامان فردای روزی که اومدیم خونمون مامان جون و مامان معصوم زحمت کشیدن و شما رو به حمام بردن من و بابایی که خیییییییییییییییییییلی ذوق کردیم. عمه جونی هم کلی ازت عکس گرفت، اينم يكيش. ...
18 مرداد 1392

به شکرانه ی این نعمت بزرگ الهی

خدایا تو را شاکرم به خاطر اینکه نیکا را در ماه شعبان به من بخشیدی.                 دختر عزیزم                       آرزو دارم بهاران مال تو                  شاخ های یاس خندان مال تو                       آن خداوندی که دنیا آفرید            &n...
10 مرداد 1392

مامانی اومد

همه میگن عشق یعنی دوست داشتن اما من میگم عشق یعنی عزیزی مثل تو داشتن. نیکا جونم نام زیبای تو را در کتیبه ای از جنس عاطفه حک خواهم کرد و عکس قشنگت را در قابی از جنس عشق میگذارم تا همه بدانند تو سلطان جان من و فاتح دلم هستی. دختر عزیزم نیکا جونی سلام، الان که با عشق تمام شروع به نوشتن دوباره ی مطالب میکنم حدودا شما 2 ماهه هستی دلبندم تو ماه را دوست داری ومن ماه هاست که تو را دوست داشتم و برای اومدنت لحظه شماری نه بلکه ثانیه شماری می کردم. گل زیبای من حالا اومدی به این دنیای زیبا ایشالا که همیشه زیبا زندگی کنی و اگه خدا بخواد همیشه تا زمانیکه خودت نوشتن یاد بگیری خاطراتت را با دل و جان برات می نویسم تا وقتی که بزرگ شدی بدونی تو بچگیت...
3 مرداد 1392

جوجو ما به دنیا اومد

نی نی ما یکشنبه 92/4/16 ساعت 6:05 صبح به دنیا اومد. چند دقیقه بعد از به دنیا آمدن شما از آخرین باری که مامانی اومد مطلب گذاشت چند ماهی میگذره اون موقع شما تو دلش بودی. یه چند باری خواستیم بیایم عکس سه بعدی بزاریم و از حالو روزمون بنویسیم از سیسمونی بگیم وقت نشد. ولی الان خلاصه اون چند ماه و برات میگم. بعد از محرم91 بود متوجه شدیم که ما هم داریم نی نی دار میشیم البته مامانی توچند تا پست برات نوشته بعد از اولین سونوگرافی یه دکتر خوب برای مامانی پیدا کردیم که تحت نظر اون باشه در اون دوران 2بار آزمایش غربالگری و وچند بار سونوگرافی رفتیم روزی که برای تعیین جنسیت رفتیم  من و مامانی و مامان جون دل تو دلمون نبود مامانی رف...
2 مرداد 1392

اولین سونوگرافی

فرشته ی کوچولوی مامان،من و بابایی  خیلی ذوق داشتیم ببینیم دقیقا چند هفته است که اومدی تو دل مامانی. به خاطر همین، روز سه شنبه رفتیم مطب خانم دکی و ازش خواستم برام سونو بنویسه عسل مامان دوباره اظطراب تموم وجودم و گرفته بود  باخودم فکر می کردم نکنه شما تو دل مامانی نباشی ،همین جور که غرق این افکار بودم  بابایی و صدام زد و گفت ،کجایی نوبتت شده.  من در حالی که داشتم تند تند زیر لب ذکر می گفتم، وارد اتاق شدم .روی تخت دراز کشیدم و شنیدم آقا دکی داره می گه ساک حاملگی رویت شد و سن حاملگی 5 هفته و 6 روزه. واااااااااای عشقم،نمی دونی مامانی دوباره چه حالی شد،اشک و لبخندم با هم قاتی شده بود. زیر لب خدا رو هزا مرتبه شکر می کردم و می ...
20 دی 1391

بابايي و يه دسته گل زیبا

فردای همان روز من ومامان جون و عمه جون با صدای زنگ بابایی که از سر کار اومده بود بیدار شدیم البته جیگرم اون شب از خوشحالی وجود نازنینت تو وجودم تا صبح نخوابیدم   همه دوست داشتیم ببینیم بابايي چه حالی داره  بعد من رفتم جلو در و باز کردم و دیدم بابایی یه دستش حلیم و کله پاچه، دست دیگش یه دسته گل خوشگل که اون وتقدیم کرد به من  بابایی خیلی خوشحال بود همش می گفت باورم نمیشه    بعد مامان جون و عمه جون بابایی رو بغل کردن و بهش تبریک گفتن خلاصه سر سفره صبحانه با اصرار بابایی یه زره کله پاچه خوردم و .......... ...
17 دی 1391

یک شام مختصر به مناسبت حضور تو در دلم

غروب دوشنبه بعد از اینکه بابا حاجی از سر کار اومد من وبابایی به مناسبت حضور تو در دلم از بابا حاجی و مامان جون وعمو محمود و عمه جون و دخمل نازشون  محدثه کوچولو دعوت کردیم برای شام بریم رستوران همه خوشحال شدند و راهی رستوران شدیم.  عزیزم به حساب خودم شما 6 هفته بود که تو شکم مامانی بودی  بعد از خوردن غذا همه تشکر کردن و گفتن ایشالا نی نیتون به سلامتی به دنیا بیاد  بعد طبقه پائین رستوران که مرکز خرید داشت مامان جون و بابا حاجی زحمت کشیدن برای شما 1 بسته توپ خوشگل خریدن وعمه جون و عمو محمودم برای شما1 جفت جوراب ناز خریدن از اون روز تا حالا همش بهشون نگاه می کنم و باتمام حس مادرانه ای که باورش کردم نازشون میدم و روز شماری ...
17 دی 1391